سلام آقاي مسيح، حالتون خوبه؟! به مادرتون حتما سلام منو برسونيد!
وقتي
فهميدم ميشه به شما نامه نوشت ذوق زده شدم، آخه مي خواستم براتون يه چيزي
تعريف کنم که مطمئنم بودم از شنيدنش خوشحال ميشين. اما بعد...وقتي ياد اون
اتفاق توهين آميز افتادم(ساخت مستند فتنه و توهين به پيامبر و دين اسلام)
دستام برا نوشتن سست شد...حتما ناراحت خواهيد شد...
و اما اون چيزي که مي خواستم تعريف کنم. برام مي گفت:
چند
روز پيش با ماشين مي رفتم که پت پتي کرد و خاموش شد. ماشين رو تنهايي کنار
خيابون کشيدم و کلي به خاطر اينکه يه نفرم کمکم نکرد حرص خوردم.اين همه
مرد مي ديدن که من تنهايي ماشين رو هل ميدم! اما انگار نه انگار!
وارد
اولين مغازه شدم، مشامم پر از بوي تلخ قهوه شد! از صاحب مغازه کمک
خواستم.وقتي علت رو جويا شد فهميدم مسيحيه. گفتم نمي دونم، انگار جوش
آورده! به سمت خانه ي کنار مغازه رفت و از همسرش خواست پارچي آب بياره. اب
رو روي موتور ريخت و گفت جوش نياورده. يه کم بررسي کرد و فهميد که بنزين
نداره! مغازه رو رها کرد و از همسرش خواست تا برمي گرده توي مغازه باشه.
يه موتوري گرفت و چند دقيقه بعد با دبه اي از بنزين برگشت! از خونه قيف
آورد و و بعد از اتمام کار گفت: به سلامت، ديگه مشکلي نيست!
هر چقدر اصرار کردم آقا قيمت بنزين، پول موتوري...خواهش ميکنم اين پول رو بگيرين...
اما فايده نداشت! آخر سر گفت: مگه نمي خواي اين پولو بدي به من؟! بده به دخترت عيدي... و رفت!
اولين چيزي که تو ذهنم اومد اين: بايد دنبال منش شيعه و مسلمون که ما گمش کرديم تو اينا گشت!!!
جريان اون روز رو برام ميگفت و من کلي به فکر فرو رفته بودم، شيعه...مسيحي...
اقاي
مسيح شنيده ام وقتي شما مبعوث شديد مردم فقط مي دانستند آب چيست و نان
چيست...در فقر و فلاکت خود به دنبال سيري مي گشتند...نمي دانستند دوست
چيست، محبت چه معني دارد، با مهرباني مي شود چه ها کرد...
شما
آمديد و گفتيد بذري بکاريد که اگر نان نباشد سيرتان ميکند و اگر آب نباشد
تشنگي تان را برطرف مي سازد! شما از عشق گفتيد، از مهر گفتيد، ياد مي
داديد که چطور بايد دست ديگري را گرفت و فشرد، چطور بايد پشتوانه شد...
آنها گفتند ما فقط نان مي خواهيم و آب، اما شما مثل برادران ديگرتان يادشان داديد که مي توان زنده بود، حتي مي توان زيست اگر عشق باشد...
مثل همه ي برادرانتان، شما آمديد تا ظلم را برکنار کنيد...با حاکمان کنيسه ها جنگيديد...
شما
آمديد و دست ياري به سوي مردمتان دراز کرديد...اسمتان مسيح بود، نجات
دهنده...مثل همه برادرانتان، نوح و ابراهيم و موسي و رحمه للعالمين...رحمت
براي جهانيان!
ذوق
زده بودم که نامه مي نويسم، اما حالا مانده ام...مانده ام آن مرد قهوه
فروش پيروتان بود يا اينان که از شما فقط جنگيدن با حاکمان کنيسه ها را
ياد گرفته اند؟! مانده ام اويي که دست ياري مي داد و احترامم مي کرد
پيروتان بود يا اينان که به برادرت، به پيامبرم توهين مي کنند؟! اينان که
در کلاس قران شناسي شان اثبات مي کنند جهاد همان ترور است و مسلمان کسي جز
تروريست نيست؟!
اما با خود مي گويم ماندن ندارد...نمي شود روي کسي که فقط نام تو را يدک مي کشد ، اسم پيرو مسيح گذاشت، مي شود؟!
مگر
اين گونه نبود که با گذر نسل ها انسان ها تکامل مي يافتند و پيامبر جديد
نازل مي شد تا درخور عقل آنها پيام آورد ...و پيامبر من آخرين پيامبر بود،
پيامبري براي تکامل يافته ترين نسل، ديني جامع براي تا ابديت، خودتان هم
در کتابتان اين را گوشزد کرديد تا پيروانتان بخوانند و بدانند، البته پيروانتان!...پس
ترور و تروريست هر کجا باشد در ميان مسلمانان و پيروان اسلام نيست، چرا که
آنها آيين شان برترين روابط انساني را ياد مي دهد، چرا که آنان پيامبرشان
رحمه للعالمين است، رحمتي براي همه ي جهانيان، نه فقط مسلمانان!
پيرو مسيح آن است که از نامت درس گرفته باشد، آن است که پيامت را کامل گرفته باشد و نام احمد (صلوات الله عليه) را در کتابت خوانده باشد، نه اويي که نام مسيحي بر خود گذاشته و نام احمد (صلوات الله عليه) را از کتابت بر ميدارد، نام مسيحي بر خود گذاشته و آيين کتابت را زير پا مي گذارد!
آري تو مسيح بن مريمي و پيروانت چيزي جز پاکي، ادب ،عطوفت و دستگيري نمي دانند...
سلام
نامه ايست به مسيح به در خواست دوست عزيز ساحل افتاده .
مسيحا
دم خوش مسيحايت به کجا رفته که همراهان دينت اينگونه براي عطر آسمان ،
يادگار محمد که از سوي خداي منان نازل شده مي گويند. مگر به غير از اين
است که آفريدگار همه ما چه شيعه و چه مسيحي يکي بوده و خداي متعال هنگامي
که تو را براي هدايت فرستاد ، انجيل را براي همراهيت انتخاب کرد و هنگامي
که محمد خاتم الانبياء را مي فرستاد بايد کاملتر مي کرد و قرآن را فرستاد
. حالا چه چيزي تغيير کرده که کتابي که براي آرامش بشريت بود اينگونه مورد
هتک حرمت همسفران انجيل قرار گرفته ؟ کتابي که يک به يک آياتش از انس و
آرامش صحبت کرده و خالق را يادآوري کرده ، چگونه کتاب جنگ و خونريزي قرار
گرفته ؟
وقتي در سوره رعد ، آيه 28 خودش ياد آور مي شود که با ياد خدا دلها آرامش مي گيرد « الا به ذکر الله تطمئن القلوب»
خالقي
که همه ما و هم همراهان تو را آفريده چگونه مي تواند دم از خونريزي و کشور
گشايي بزند . اين هديه آسماني هدايتگر و راهنماست ...
کتابي
که درس زندگي و آرامش روح بخش را به ما عطا کرده هرگز قابل تحريف و تغيير
نيست و تحريف نخواهد شد . مسيحا تو خود شاهد بودي که در صدر اسلام کسي
نتوانست حتي يک آيه کوتاه شبيه اين کلمات زيبا بسازد ، پس اين انوار الهي
از سوي خدا به قلب مبارک محمد نازل شد و نمي توان گفت که ساخته دست بشر
است ؟! حتي بشري مثل محمد .
و اين ناجوانمردانه ترين سخني است که بگوييم کتاب خون نه کتاب آرامش ...
بعد
از اتمام دوره اول جنگ هاي صليبي مسلمانان همان پيروان قرآن، کتاب مقدسشان
رفتاري دوستانه و مصلحانه با مسيحيان داشتند و چون برادر در کنار مسيحيان
روزگار مي گذراندن و اکنون اين ناسپاسان اينگونه اسلام و قرآن را به
برافروختن جنگ و ستيز متهم مي کند ؛ مگر نه اينکه مسيح با امام ما دوباره
به زمين باز خواهد گشت ، مگر نه اينکه بشارت ظهور منجي با يک کتاب آسماني
را به قومش داده بود ، واي که چه قوم نا به خرد و ناسپاسي که اينگونه
اعتقادات خود را زير پا له کرده و به قرآن کتاب مقدس و معجزه پيامبر اسلام
که پيام آور صلح است توهين مي کنند . خداوند خود پاسخگوي اين بي احترامي و
ستمکاري خواهد بود.
مهدي بيا ، تا نيايي گره از کار بشر وا نشود.
نمي خواهم تاريخ را برايت بازگو کنم يا داستاني برايت گفته باشم . مي دانم که تو خود نيز مي داني آن روز را که ...
خورشيد سينه آسمان را شکافته و تا اوج بالا رفته است . موذن اذان مي گويد : الله اکبر الله اکبر... اما صدايش مثل هميشه نيست ، حزني در گلويش پنهان است انگار از گفتن چيزي هراس دارد ، شايد هم اضطراب ، يا شايد ...
اشهد ان محمد رسول الله ... اشک از چشمانش جاري مي شود ، موذن ادامه مي دهد ، اشهد ان ...
ناگهان بانگي او را به خود مي آورد ، نگو ...
بهت او را فرا مي گيرد، نگو ...
فاطمه ... از حال رفت .
کمي آن طرفتر بانويي دل شکسته سر به ديوار تنهايي تکيه داده و باراني از عشق و محبت از چشمانش جاري است . چشمانش رنگ انتظار دارد ، همان انتظاري که او قبل از رفتنش به او وعده داده بود ...
به گذشته نگاهي انداخت قدم هاي مردي را به ياد آورد که کوله باري از عشق را بر دوش مي کشيد ، اما نا بخردان آن روزگار، خارو خاشاک بر رويش مي پاشيدند ، او مهر مي ورزيد ، حتي به دشمن خويش ، اما او را ديوانه مي خواندند .
نور در کلامش موج مي زد ، او را ساحر مي خواندند .
مانند مسکيني لباس مي پوشيد ، غذا مي خورد ، او را به بشر بودن محکوم مي کردند و مي گفتند: تو بشري بيش نيستي ، نمي تواني براي ما پيام بياوري و ما را پيغمبري کني ...
روز ها و ماهها گذشت تا وعده اي که پدرش هنگام عروج به او داده بود پشت در، با ميخ هاي فرو رفته در پهلو ،و تازيانه اي بر سر و صورت ، عملي گشت .
قرن ها از آن واقعه مي گذرد و اينک ، دمل هاي چرکين ، سر باز کردند ، توطئه ها، عليه پيروانش و عشقي که او بر دوش مي کشيد و در کوچه هاي مدينه آن را به دلها هديه مي کرد ، چيده اند .
اما ...
مسيحا ! اين بار اين دمل ها از روي پوست پيروان نا پيروي تو روييده اند ، آنان که تو را از ياد برده اند و صحيفه ات را با قلمي نو از جنس افکار خودشان باز نويس کرده اند .
يابن مريم ! مرا وعده اي ده تا آرام گيرم .
بگو که روز خواهي آمد ، و نماز عشق را به همراه فرزندش خواهي خواند .
اما تا آن روز، که بويش را از همين نزديکي ها حس مي کنم ، از تو مي خواهم عنايتي کني و اشعه روحاني وجودت را بر دلهاي تاريکشان بتاباني و قلبشان را صفا دهي و اگر قلبهاشان را راهي براي دريافت حقيقت نيست ، حربه هاشان را در نطفه خاموش کني ...
مي دانم که تو ساکت نخواهي ماند ...
خب، قرار بر اين بود كه نامه اي به مسيح بنويسيم. همه گفتن و نوشتن و درد ودل كردن. به نظرم رسيد كه بهتره اين نامه، اينجا از زبان يكي از خواهران عزيز مسيحي نوشته بشه. دوست عزيزم لطفي كردن و نوشتن. ممنونم آنژل بزرگوارم...
Ov der Hesus Kristos ov Asdzu vordi ، ov barutian ou khghaghutian margare. ko hovanu nerko menk sovoretcink barutiun ، khonarhutioon ، jshmardutioon… Du sovoretcrer << Inchkan zzveli en anmegh arun tapogh zerkere>>: << Zzveli en mer hogu arjev ، charutian hamar vazel shdabogh vodkere>>: Du mishd mez bari ousum es dvel te <>: Ayd inch zzveli mardik gan ashkharhum vor ail kronneri hascein yv hamayn mardgutiane batci kobidutiun ، halazank yv nengutiun ayl ban chgiden : inchu ays anarag mardik chen vakhenum der Azdzuc yv chen heranum irentc dghegh yv char ararkneritc: Endunir im khndranke ov der vorbes mi kristonia kour mer Islam yekhbayrneri yv soorb kroni ou margarei hascein asvas char khoskere yv jshmarid janabar cuys dur nrantc . Der Asdvaz ko zorutiamb ou barutiamb ays ararazneri achkere bac ara luysov yv jshmarid janabarh cuyc dur : AMEN (Anjel)
اي عيسي مسيح، اي فرزند خدا ، اي پيامبر صلح و دوستي و اي رواج دهنده ي برابري انسان ها ،
در پناه وجود بزرگوار شما ، ما آموختيم چگونه مهربان ، متواضع و پيرو حق و حقيقت و حقانيت باشيم ، آموختيم تنفر و حذر از دست آغشتن به خون بي گناهان را، انزجار عميق از پاهايي كه در راه باطل شتاب مي ورزند. مگر نه اينست كه به ما آموختي، چگونه در اوج قدرت دست ياري به ديگران و مدد و مهرباني به ضعفاء بدهيم.
چه شرم آور است كه انسانهاي كافر و نا آگاه با اهداف دنيوي به دين ستيزي پرداخته و به منظور نيل به اهداف شوم و باطل خويش دست به آزار و شكنجه ي انسان هاي بي پناه آلاييده و چه شرم آورتر، كه در اين راه حتي از جسارت و اهانت به مقدس ترين جنبه هاي زندگي بشري ، يعني اعتقادات پاك و مقدس ديني و مذهبي آنان نيز فروگذار نميكنند.
اي بزرگ معلم بخشايش
چگونه اين نا آگاهان نمي هراسند از نتيجه ي اعمال كريه شان و از عذابي كه در انتظارشان است. من به درگاه تو از آنان شكايت نموده و به عنوان يك خواهر مسيحي ديني، از اهانت به پيامبر مسلمانان و كتاب ديني آنان و دين آسماني اسلام، اعلام انزجار مي كنم.
بارخدايا
اي عالم بي كران مهر و بخشايش و اي خورشيد بي همتاي بشريت ، چشمان اين گمراهان را به نور حقانيت و حلاليت خويش بگشا و راه خروج از طريق ناآگاهي را به آنان رهنمون باش.
آمين.
آنژل
پي نوشت
*كل نامه ي بالا، قلم و نگارش خواهر عزيزم آنژل بوده و به هيج عنوان ، حتي در نگارش آن دخل و تصرفي صورت نگرفته است
سلام آقاي مسيحيان!
نميدانم در آسمان چهارم- آنجا که شما در آن هستيد- بيماري و کسالتي راه دارد که لازم کند حالتان را بپرسم يا نه. البته ميدانم که آنجا، عالم فراماده است و عليالقاعده، سراسر، سلم و سلامت؛ اما اگر شما با همان جسم ماديتان عروج کردهايد به آنجا، لابد حداقل سنخيتي با دنياي مادي ما دارد... ندارد؟! يعني دنياي شما با دنياي ما، آنقدر هم سنخيت و نزديکي ندارد که کسي از اين دنيا بتواند برايتان عريضه بنويسد و دلش را خوش کند که نوشتهاش را ميخوانيد؛ آن طور که آقاي ما نوشتههايمان را ميخواند...؟!
آخر از خدا که پنهان نيست، از شما چه پنهان؛ ما، پيروان پيامبر خاتم –درود و سلام خدا بر او و خاندانش و شما- دلمان که به غمي بنشيند، دست به قلم ميشويم و براي آخرين وصيّّ پيامبرمان – که زنده است و خودتان بهتر ميشناسيدشان- عريضه مينويسيم. خرافه هم نيست؛ شرعمان تأييد کرده است عريضه نويسي را؛ شايد به حکم «و ابْتَغوا إليه الوَسيلَة»... و يقين داريم که آقايمان، ميخواند نوشتههايمان را...
راستي پيروان شما، وقتي دلشان براي شما تنگ ميشود، چه ميکنند؟! اصلاً... دلشان برايتان تنگ ميشود؟! غروب جمعهها يا ... – چه ميدانم- يکشنبهها، هوايتان را ميکنند؟! غم و غصهاي بنشيند کنج دلشان، برايتان نامه مينويسند؟!
پيروان شما را نميدانم؛ اما اين روزها بعضي از بچه مسلمانها دارند برايتان نامه مينويسند؛ بعضيها که کاسهي صبرشان، لبريز شده است و طاقتشان، طاق، از زخمهاي مکرري که فتنههاي پياپي، در عمق باورهاي مذهبيشان نشانده است. دارند به شما نامه مينويسند تا گله کنند از برخي پيروان شما که علَم ستيز با آئين مقدس اسلام را بلند کردهاند و دستشان آلوده است به هتک حرمت پاکترين فرد خلقت...
راستش را بخواهيد، اگر دعوت ايشان و ايشان و به خصوص، ايشان نبود که من هم به شما نامه بنويسم، دوست داشتم گلههايم را ببرم نزد حضرت کليم الله؛ برادرتان، موسي بن عمران -عليه السلام- . دوست داشتم به درگاه ايشان شکوه کنم که چه بر سر امتشان آمد، که لَتَجـِدَنَّ أَشَدَّ النَّاس ِ عَداوَةً لِلّذين آمنوا الْيهود؟! دوست داشتم از ايشان بپرسم اين بغض و کينه از کجا سر برآورد که آنان را در هميشهي تاريخ، علمدار مبارزه با اسلام کرد و حالا يُريدونَ أَنْ يُطفِؤا نُورَ اللّهِ بأَفْواهِهـِم؟!
ميدانم که انصاف نيست جدا نکنيم کساني را که در هر دين و آئيني، سواي بدان امتشان هستند؛ يهود هم مردمان پاک خودش را دارد؛ اما باور کنيد دنياي امروز ما را يهوديان صهيونيست چنان به انحطاط کشيدهاند که از ياد آدم ميبرند که صهيونيسم، مساوي يهود نيست. همانها که اگر تا چند دههي پيش، کسي براي ناديده گرفتن حضور و تأثيرشان در معادلات سياسي بينالملل، معذور بود؛ امروز ديگر چنان نقششان در تمامي تحرکات بينالمللي غرب – حتي در تعيين جهتگيريهاي سياسي آمريکا- روشن شده است که ناديدهگرفتنشان، عين غفلت است... و اتفاقاً، همهي مشکل ما اينجاست که هنوز دشمن اصليمان را نشناختهايم. هنوز باورمان نشده است که اسرائيل، نه فقط به جنگ فلسطين، که تمامي اسلام آمده است. هنوز برايمان معلوم نشده که با جرياني مواجهيم که صهيونيسم بينالملل، برنامهريز و طراح آن بوده است. حتي خيليهاي ما هنوز خبر ندارند که در همايشي که چند وقت پيش، در اورشليم برگزار شد، راههاي مقابله با اسلام، تشيع، مهدويت و ولايت فقيه را کاملاً بررسي کردند و باز، يَكيدونَ كَيداً ... و البته که خدا، کيد بزرگتري در آستين دارد!
دلم نميخواهد با بازگويي قصهي تلخ يهود، وقتتان را بگيرم؛ اما حقيقت تلخ ديگر آن است که برخي پيروان شما هم در اين ميان، آتشبيار معرکهي اسلامستيزي شدهاند و دارند مو به مو مينويسند، آنچه را که اسرائيل املاء ميکند. البته نه همهي پيروانتان، ها...نه! اکثريت پيروان شما - انصافاً- نوعدوستاند و به عقايد ديگران احترام ميگذارند. اين را به چشم خودم- لااقل- ديدهام؛ اصفهان که ساکن بوديم، بين همسايههامان، کم نبودند پيروان شما و با اين حال، بيهيچ مشکلي زندگيهامان را ميکرديم.
اکثريت پيروان شما، بيترديد، اهل عناد نيستند؛ بلکه آتش اسلامستيزي، از کندهي برخي پيروان شما - که اتفاقاً، سردمداران آمريکايي نيز جزو همانها هستند - بلند است که تحت عنوان «ميسحيت صهيونيسم»، بر اين باورند که "بايد" مقدمات ظهور شما را فراهم کنند و از آنجا که معتقدند ظهور شما در زماني خواهد بود که يهود در ارض مقدس-سرزميني از نيل تا فرات- ساکن شود، همهي قواي خودشان را بسيج کردهاند تا تمامي موانع ورود و اسکان کامل يهود در ارض مقدس را کنار بزنند ... و اسلام، اصليترين مانع است!
ميدانيد، شگفت اينجاست که با اين همه، خيلي از ما -مسلمانها- هستند که عليرغم آنکه قرباني اصلي سياستهاي هدفمند اين گروهاند، حتي نام اين فرقه را نشنيدهاند! و البته جاي سرزنش نيست. وقتي - مثلاً- در کتابهاي درسي تاريخ ما - که معمولاً تنها منبع آشنايي اکثر دانشآموزان با تاريخ جهان است- مارتين لوتر - مبدع و مروج تفکر مسيحيت صهيونيسم- شخصيتي روشنفکر، و فرقهي پروتستان، فرقهاي ظاهرالصلاح معرفي ميشود، بايد حديث مفصل خواند از اين مجمل!
نميدانم؛ شايد بهتر باشد مثل خيليها، مکتب شما را از لوث وجود آنها مبرّي بدانم و آنها را از دايرهي مسيحيت بيرون کنم؛ اما واقعيت آن است که آنها چنان به همان اعتقادات اشتباه خودشان پايبندند که مرا از مذهبي بودنم، نااميد ميکنند! گيرم که اهداف امپرياليستي و سلطهجويانهي آنها، نقش زيادي در سياستهاي جنگافروزانهشان داشته باشد – که دارد- ؛ اما جاي انکار نيست که يکي از دلايل دشمني همه جانبهي آنها با اسلام، اين است که ما مسلمانها را – مستقيم، يا غير مستقيم- مانع ورود يهود به سرزمين مقدس، و در نتيجه، تأخير در ظهور شما ميدانند! براي آنها حمايت از يهود – و در واقع، زمينهسازي ظهور شما- چنان اهميت دارد که معتقدند در اثر همين حمايتهاست که برکات خداوند بر آنها نازل ميشود! حتي بوش- که خيليهاي ما گمان ميکنيم هيچ بويي از دين و مذهب نبرده است- بارها در سخنرانيهاي علنياش، از رسالتي که در راه آمدن شما دارد، حرف زده است! يا همين رايس، که ما فکر ميکنيم لامذهبتر از او در اين دنيا پيدا نميشود، شاگرد ممتاز کلاس انتظار شماست!
راستش را بخواهيد وقتي برنامهريزيهاي جدي آنها را ميبينم که چگونه در مسير - به زعم اشتباه خودشان- تحقق ظهور شما، شبانهروز دارند کار ميکنند، بر خودم ميلرزم که مباد تاريخ تکرار شود و آقاي غريبمان، چونان اميرالمؤمنين – عليهالسلام- فرياد بر آورد که: « فَيا عَجَباً عَجَباً وَ اللّهِ يُميتُ القَلبَ وَ يَجلِبُ الْهَمَّ مِنَ إجْتِمَاع ِ هَؤُلَاءِ الْقَوْم ِ عَلَى بَاطِلِهــِمْ وَ تَفَرُّقِكُمْ عَنْ حَقِّكُمْ»...
مباد که چون جدّ غريبش بنالد که: «لَوَدِدْتُ وَ اللَّهِ أَنَّ مُعاويةَ صارَفَني بــِكُم صَرْفَ الدّينَار ِ بــِالدِّرهَم ِ فَأخَذَ مِنّي عَشَرَةَ مِنْكُمْ وَ أَعطَاني رَجُلًا مِنْهُم» که به همان آقاي غريبمان قسم، اگر ذرهاي- فقط ذرهاي- از همت آنها را ما داشتيم، تا به حال، آقايمان را از چاه غيبت بيرون کشيده بوديم...
حالا نه اينکه گمان کنيد ما دست روي دست گذاشتهايم ها...نه! اتفاقاً همين اقدامات سوئي که عليه دينمان روا داشتهاند، خودش بهترين گواه است که ما – به توفيق الهي و لطف آقايمان- داريم رو به جلو پيش ميرويم. خود اين جريان، بهترين گواه است که دشمن دارد چونان غريقي، به هر حشيش متمسک ميشود؛ بلکه بتواند جلوي پيشرفت جريان جهاني اسلامگرايي را بگيرد. اصلاً بيشتر شدن روز به روز فشارهاي او، نشان از آن دارد که خطر ما هم روز به روز دارد براي او بيشتر ميشود؛ خطر اسلامي استکبارستيز و عدالتگرا که قدرت يافتنش، تمامي معادلات آنها را به هم خواهد ريخت. شما که غريبه نيستيد؛ حقيقت آن است که آنچه ما مسلمانها نياز داريم، خودباوري و اعتماد به خداست؛ تا در پرتو لطف او، چنان اقتدار و عزتي بر قامت رفيع باورهامان بنشيدند که هيچ ترفندي را ياراي خدشهدار کردنش نباشد. همچنانکه ملت ما در جريان دستيابي به فناوري هستهاي، چنان عزم راسخي را به جهان نشان داد که شعاع تأثيرگذاري آن، قابل مقايسه با انفجار يک بمب هستهاي نبود! و کاش آن دسته از پيروان ناخالص شما ميفهميدند تا زماني که انرژي هستهاي ما، چنين حاميان قدرتمندي دارد، هرگز نخواهند توانست ما را قدمي به عقبنشيني وادار کنند. کاش ميفهميدند ملت ما آقايي دارد که چونان پدري مهربان، پشتيبان و حامي آنهاست؛ آقايي که بوي گل نرگس ميدهد و از گل مريمي خبر ميآورد که آسمان چهارم، قرنها او را ذخيرهي فرداي زمين کرده بود...
آقاي مسيحيان! منتظر ديدارتان هستيم در صبح ظهور...
